تبليغاتX
ایرادهای بنی اسراییلی

نمي دانم.واقعا چه بايد گفت؟دوستي مي گفت:ميزان راي دولت است!!امروز صبح چند نقر به من تسليت گفتند.من هم متقابلا به چند نفري ديگر.مثل اين كه در مساجد تكقيرمان هم كرده اند.گويا انتخابات ماجراي صقين بوده است و امدادهاي غيبي؟اين بار مانع پيروزي كفار.امروز همه خوب نبودند.امروز روز مردم نبود.

 امروز روز كساني بود كه نديدند رييس جمهورشان چگونه در مقابل ديدگان ميليونها بيننده تلويزيوني با آبروي هر كه خواست و هركه مي دانست بازي كرد و دست آخر هم اقدام خود را مطابق توصيه اميرالمومنين در نهج البلاغه دانست.كساني كه نديدند و يا نخواستند كه ببينند.جمعه به دروغگو چهار سال ديگر مهلت داده شد.به نابودگر عزت ايران و ايراني مهلت داده شد.شيب سراشيبي تندتر شد.نمي دانم يا راي داده اند يا راي ريخته اند؟دومي كه منحوس و نامبارك است و از دولتي كه آشكارا به اين و آن تهمت مي زند و پرونده مي سازد بعيد نيست.ميليون عدد كوچكي است.اگر هم اولي باشد كه هيهات.واتاسفا از اين همه ناخردي كه مجبوريم كنارشان زندگي كنيم.بيست و اندي ميليون نفر دوست دارند دروغ بشنوند.ديگر درد از اين بزرگتر وجود دارد؟

 شب انتخابات تا لحظه نگارش مطلب پيامك قطع مي شود.مگر چه اتفاقي با پيامك ممكن است بيفتد؟شايعه؟تو اين قدر مي ترسي؟صندليت اين قدر لرزان است؟با پيامك ممكن است سرنگون شوي؟واي بر كساني كه نمي فهمند.حيف.افسوس.آدمي كه مي شد كشته شود حالا بايد چهار سال ديگر به مرگ طييعي بميرد و ندايي درونم مي گويد كه اين مرد هرگاه اراده كند رييس جمهور است.همان گونه كه شد و ديديم.حتي با مشاركت 85 درصدي.حالا او قدرت دارد.حالا مي گويد به من تهمت زده اند.براي راي آوردن به من گفتند دروغگو.خدايا صندلي قدرت چرا دست اينها مي افتد؟

 

واكنش ها به انتخاب اين مرد جالب است.همه مبهوت شده اند.نمي شد كه اين گونه باشد.حالا همه به فكر فرار افتاده اند.رفتن.كوچيدن.معلوم نيست 4 سال ديگر چه خواهد شد؟يكي از دوستانم گفت امروز همه دنبال اپليكيشن فرم بوده اند.من از هم اكنون به فكر جيب هايم افتاده ام.چهار سال ديگر حتي شايد نان براي خوردن نباشد.من بيست و چهار سال دارم.مرد منتخب ملت ايران!به نظرت زود نيست از الان به فكر نان باشم؟من نمي گويم كه خوب و كه بد است؟اما به نظرم آدم خوبي را براي اين پست برنگزيدند.آري.اين مرد رييس جمهمور من نيست.

نوشته شده توسط سادیسم در بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 8:44 | لینک ثابت |

سلام دوستان.مي گويند تغييرات را در زندگي باور كنيد.اين جمله اي بود كه شايد تا هفته پيش مايه خنده من شده بود.از آن دست جملات زردي مي دانستمش كه در كتاب هاي زردتر پشت ويترين مغازه ها مي گذارند و آن قدر هم از بازار خوبي بهره مي برد كه آقاي اكرمي سوپرماركت مجاور منزل ما نيز هر از گاهي كاغذ آ4ي پشت مغازه اش مي چسباند:....... رسيد.اما خوب هفته قبل هنگامي كه مشغول جستجوي يك شماره تلفن در دفترچه مخاطبين تلفن همراهم!!! بودم گفتم بد نمي شود پيامي به يكي از دوستان كه چند وقتي است نديده امش بزنم.اگر اين كار را انجام دهم هالي باب به زمين نمي خورد.مدار گردش يو به دور مشتري به هم نمي ريزد.كسوف هم نمي شود كه ملت همديگر را پيدا نكنند.تازه مخابرات هم خوشحال مي شود.خلاصه آن كه پيامك زدن همان و اين كه الان زندگي اندكي فرق كرده همان.از اين بيشتر هم نمي توان توضيح داد

 

با دوستي بحث مي كردم كه در جواب يكي از صحبت هايم گفت فلاني را مي شناسي؟راجع به نمي دانم چي چي تكاملي بحث مي كند.فرد مذكور را شناختم.زيرا چند روز پيشترش همين وصف را از يكي از نزديكان كه اتفاقا هم كلاسي ايشان است در دانشكده پزشكي شنيدم.حتي بادش گوشم را هم گرفت كه در كلاس نيز باب اين بحث روي دوستداران مفتوح است.مي خواهم همين جا بگويم به آن فرد و همزادانش كه برادران عزيز دوستان ارجمند.آن چه من و شما خوانده ايم براي خودمان آموخته ايم و نه براي چماق كردن و كوبيدن بر سر ملت.بهتر است آنها را در سينه نگه داريم مگر اين كه بخواهند از ما كه برونشان بريزيم.وتنها زماني مي توان آنها را بروز دهيم كه نظري نقدي انتقادي زاويه ديد نوي تشريحي توضيحي بر آن چه مي دانيم بيفزاييم نه هر آن چه كه خوانده ايم عينا و بي كم و كاست بروز دهيم و تازه به خود نيز بباليم.اين كار از يك طوطي و اگر مدرن تر بنگريم از يك  ام پي 3 پلير هم بر مي آيد.و تازه گفته اند درخت هر چه قدر سنگين تر شاخه هايش ...و از اين جور صحبت ها

به زندگي عده اي كه نگاه مي كنم مي بينم تمام كساني كه اين مقطع را كه فعلا بنده در آن به سر مي برم نكو دريافته اند اكنون قادرند كه رنگ ماشينشان را با رنگ لنزچشم خانمشان ست كنند يا براي جشن تولد پسر سه ساله شان كليد طلايي منزل هديه بدهند.به هر حال اين را گفتم كه دوستان و همكاران اندكي به خود آييد.قطار زندگاني از يكايك ايستگاهها مي گذرد.مي خواهيد چيزي شويد اين دوران را بيابيد.

از آن جا كه يكي از وظايف عمده وبلاگ ها اطلاع رساني است بگويم كه مجموعه جومونگ 2 به حول و قوه الهي وارد شد و كشور كره جنوبي كه از استقبال مردم شوكه شده است دستور داده شلنگ آب را باز كنند و عدد را بالا ببرند.فعلا كه جومونگ 3 نيز در حال ساخت است.شنيده شده كه قسمت سوم اين مجموعه به زان شيرين و رساي پارسي ساخته خواهد شد كه زحمت دوبله نيز از ميان برداشته شود.واقعا كه چه مي كنيم ما؟؟
نوشته شده توسط سادیسم در یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:38 | لینک ثابت |

آن چه مي خواهم اينجا بنويسم هيچ ربطي به وقايع اخير كه در حوزه فوتبال كشور اتفاق افتاده است ندارد چون نه وبلاگ من به ورزش ارتباطي دارد و نه من روزنامه نگار ورزشي ام.من تنها گمان مي كنم كه مي شود از زاويه اي ديگر به اين قضايا نگريست كه اكنون مي خوانيدش:

1-در درجه اول اعتقاد دارم كه اين وقايع نهاد سرشت و بسياري از الگوهاي اخلاقي ناپسند ما ايرانيان را به نمايش گذاشت.حتما دقت كرده ايد با تمام افرادي كه مصاحبه مي شد مي گفتند مهم نيست چه كسي به عنوان سرمربي فعاليت كند مهم اين است كه تيم به جام جهاني صعود كند واين جمله را با چنان لحن معصومانه و حق به جانبي ادا مي كردند كه آدم اصلا شك نمي كرد كه نكته مهم اين است كه چه كسي سرمربي باشد؟اين يعني كه ما(خودم را هم مي گويم كه باز مگر دوستاني خرده نگيرند كه خودت را مجزا كرده اي)درون و بيرونمان فرق كه دارد هيچ دو چيز متناقض است

 

2-نكته ديگري كه حتما متوجه شده ايد اين است كه هر كس سر كار مي آيد ابتدا بايد زهرچشم از مخالفان بگيرد يا خردشان كند يا تحقيرشان كند يا خود را بالاتر از آنان بينگارد.خلاصه حال كه اوضاع بر وفق مرادش است بايد بتازاند در اين ميان چه اهميتي دارد اخلاق و انسانيت؟در مقابل نيز آنان كه دستشان از دمبه چرب كوتاه مانده است دندان تيز كرده اند تا مگر آن نفر كه دمبه را در دست دارد خطايي مرتكب شود شايد جايش را ازآن خود كنند.و جالب تر آن كه همه مي دانند اينها هست ولي به ظاهر براي خود ادب و احترام جا مي كنند

 

3-نكته ديگري كه مرا به شدت آزرد آلوده شدن فضاي ادبيات و حرمت قلم به اين سخنان سخيف و نسنجيده بود و از آن جا كه ما كلا دست به تقليدمان خوب است بايد از اين به بعد منتظر باشيم كه نوشته ها و گاها كتابهايي از اين دست نيز روانه بازار ادبيات شود.جايي مي خواندم به شوخي نوشته بودند كه پسر آن فرد ملطوف در ورزشگاه آزادي!! از پدرش پرسيده بابا جان!اين ....س زنت كه مي گويند يعني چه؟و پدر در جواب گفته اشاره به جايي مي كنند كه تو از آنجا بيرون آمده اي!!!

 

4-حالا بگذريم از دروغ توجيه فريب و هزار و يك گندكاري ديگري كه ما تهش را نمي دانيم كجاست؟

نوشته شده توسط سادیسم در چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 12:38 | لینک ثابت |
راستش چه بگویم؟آدم آخر باید حرف برای گفتن داشته باشد تا حرفی بزند.من مثل بقیه نیستم که در هزاران زمینه ادعایشان فلان جای خر را پاره می کند.من وقتی چیزی نمی دانم دهانم را می بندم و گوش هایم را باز می کنم بلکه خدا خواست چیزی فهمیدم.الان تصمیم گرفته ام حتی گوشهایم را هم ببندم چون اصولا کسی حرفی نمی زند که به درد من بخورد.همه یا فلسفه می بافند یا مذهب درایی می کنند یا رویاپردازی.من هم که از هیچ کدام اینها نمی فهمم.فقط اگر کسی می تواند یک راه به من نشان بدهد که به هیچ کدام از راههایی که یک مشت آدم قبل من رفته اند نرسد ممنونشم می شوم.گروه خونم هم آ مثبت است!!

نمي دانم چرا نوروز كه مي آيد من مي نشينم به كارهاي بقيه فكر مي كنم؟سال قبل چقدر طلاق بود؟قتل چه قدر؟سكس چه قدر؟همه اش عدد.بعد با خودم مي گويم كه چه؟همه كاري كرده اند به جز من.بعد فكر ميكنم سالها يكي پس از ديگري مي روند.

باورم نمي شود.امسال بيماري گرفتم كه شاخ از سرم مي رويد وقتي درباره اش فكر مي كنم.اسمش را مي گويم.برويد دنبالش شايد چيزي ياد گرفتيد.   فلج دوره اي هيپوكالمي

 

 

نوشته شده توسط سادیسم در سیزدهم فروردین 1388 ساعت 20:8 | لینک ثابت |
خواندیم اما کتاب را از دستمان گرفتند.نوشتیم اما قلم را از دستمان ربودند.راهی شدیم اما قلع و قمعمان کردند دویدیم اما چوب لای چرخمان گذاشتند خندیدیم نگذاشتند.حرف زدیم دهانهایمان را بستند فهمیدیم....نتوانستند 

نوشته شده توسط سادیسم در یازدهم مهر 1387 ساعت 11:7 | لینک ثابت |
می خواهم بگویم زندگی آن قدر سوراخ و سنبه و زیر و بالا دارد که برای تجربه کردن هر کدام از آنها شاید مجبور باشی چندین بار برگردی و از سر زندگی دیگری در پیش بگیری.اگر همه فکرم این بود مطمئن بودم که از این یک بار زندگی لذت برده ام و می توانم برای آن چه که زندگانی های دیگر به من خواهند داد خوشحال باشم اما تناقضی کوچک هم دارم و آن این است که زندگی دارد به دور سرم می چرخد.امروز می دانم فردا چه خواهد شد و فردا پس فردا را حدس می زنم.در این مدت کوشیدم زندگانی دیگران را وارد زندگیم کنم که قشنگ و باورپذیر بود برایم و حالا چنان جزیی از وجودم شده است که نمی توانم رهایش کنم.حالا می ترسم که با زندگانی دیگران برانگیخته شوم و دود کارهای بقیه به چشمم برود.از زندگانی چرخش وار می ترسم.ترس.این تنها چیزی است که می توانم بگویم.هر روز صبح که برای یک مسواک که بغل دستی هایم نگویند در دهانت سگ مرده است جلوی آینه می روم و افسوس می خورم که به خاطر حرفشان دندان هایم را که روزی یک بار مسواک بیشتر زدن ناراحت شان میکند باید دوباره مسواک کنم چشم هایم را بالا پایین می کنم.حس می کنم گود شده اند.با دندانهایم که آنقدر ور رفتم که یکیشان شکست.وقتی داشتم تکه دندانم را می جویدم احساس کردم سرامیک توالت خانه مان را می خورم.چه قدرتی دارد خدا!می دانید همین است دیگر.حالا می دانم یک دندانپزشک چشم به صفرهای حساب تهی ام دوخته است و منشی اش منتظر است اسمم را در دفترش بنویسد.حالا یک کارخانه دارد برای دندان من ماده پر کردن می سازد.و کارگر آن کارخانه دارد برای من سر کار می رود.مامور گمرک نشسته است تا جیبش را از کالای وارداتی پر کند.من این همه آم را سر کار گذاشته ام و شاید هم خودم را.باشد.تمام

نوشته شده توسط سادیسم در چهارم تیر 1387 ساعت 19:57 | لینک ثابت |
دوستان و خوانندگان اندک وبلاگ مزخرف من سلام و خسته نباشید.باز اگر خدا بخواهد به سویتان آمده ام با دلی نه چندان ژر و دستانی تهی تر از آن برای نوشتن.دستانی که دیگر در کنار صاحبشان آرام و بی صدا ایستاده اند.نه بر گوش ستم ژیشه ای فرو آمدند.نه کار بزرگی انجام ندادند نه بدن نامحرمی را لمس نمودند!این را از آن جهت گفتم که تنی چند از از دوستان ننگاشتن بنده زاد را به مطالبی نسبت داده اند که واقعیتی در عالم واقع ندارد و هر چه هست در عالم مجاز است که این روزها زیاد از آن می شنویم.

باری خواهم گفت که سادیسمی که می شناسید در طی یک حادثه رانندگی که مرگی بسیار معمول در جامعه ماست جان به جان آفرینش تسلیم و شیشه عمر هر چند کوتاهش را بر سرم خورد کرد.از این زمان وبلاگم در هوای جدیدی نفس می کشد که تغییر زاده ی آدمی است.راستی صفحه کلیدم حرف ژ را ژ میزند.به جای ژ  بخوانید ژ.آخرش هم درست نشد.روزگار خوش

نوشته شده توسط سادیسم در بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 13:30 | لینک ثابت |
نمی دانم تا کنون با خودتان اندیشیده اید که چه قدر دوست دارید در هوایی نفس بکشید که دوستش دارید ولی نمی گذارندتان.اگر بخواهم به اجمال بگویم زیستن در وبلاگ برای من همین حکم را داشته است.وجالب تر آن است که هر بار که کاغذی سیاه می کنم و چشمی خلیده می سازم با درون خویش می نالم که بی شک این آخرین نوشته ام است و نیست.چه می توان کرد؟انسان همین است.از روزگاری که بر من گذشته است سخنی نمی گویم.نمیدانم چرا دیگر نمی توانم بنویسم؟کمتر می نویسم و ترجیح می دهم بیشتر بخوانم.ننوشتنم دلایلی دارد که اگر از ضعف قلم بنده بگذرید دلایلی دیگر نیز دارد.می دانم قصه ای تکراری است.ولی برای کسانی که دوست دارند نبینند و کسی خواب آسوده شان را بر هم نزند نوشتن به چه؟خوابیدن برای کسانی که در کنارشان زیست میکنیم یا مجبورمان کرده اند زیست کنیم از نان شب حیاتی تر است.نمی تموان به آسانی بر غولی غلبه کرد که ریشه های حکومتش را تا استخوان فرد فردهایی که در کنارشان عدد عمرمان را زیاد می کنیم دوانیده است.تغییر دادن یک باور از آوردن مذهبی جدید نیز سخت تر است.من این را با تمام تنم لمس کرده ام.می توان اما گاه خواب آسوده یشان  اندکی ریخت به هم
نوشته شده توسط سادیسم در بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 13:31 | لینک ثابت |
هنگامی که داشتم آن مطلب معما گونه که مغز خودم را نیز به منظور پیدا کردن جواب چندین روز به چالشی عظیم گرفتار ساخت می نوشتم هرگز گمان نمی بردم طولانی ترین غیبتم در نوشتن حادث گشته و اسفار درونی ام چنان عظیم باشد که اگر بخواهم در حق خود فضل فروشی نکرده باشم اندک دوستانم که همواره به من محبت خویش را ارزانی داشته اند و مجال نام بردن از آنها را در این مقال اندک ندارم به خواندن منتظر بگذارم.  جا دارد معذرت خواهی نمایم از دوستانی که اندک لحظات مفرح گشتن در فضای وبلاگها را بر آنان مکدر ساختم و قدردانی از دوستانی که برای حل مساله فسفر سوزاندند آن هم در روزگاری که اندیشیدن حرام است و حفظ کردن و لقمه آماده در دهان گذاشتن مطلوب.باری آن چه همواره مرا نگران می ساخته است آن چه بوده است که می خواسته ام بگویم و دغدغه درونیم مصداق این بیت بوده است که کم گوی گزیده گوی چون در که البته به گمانم در مورد آن چه من بر زبان می آورم تنها بند اول آن صادق می نماید.معمولا رسم بر این است که پس از یک غیبت نسبتا طولانی و یک دوره بی خبری از شخص غایب خواسته می شود آن چه را که در این مدت بر او گذشته است برزبان بیاورد.ولی اگر این گونه بگویم شاید باز تکرار مکررات باشد که نوشتن آن از من و خواندن آن از شما از حوصله خارج است.قبل از این که این صفحه را سیاه کنم سیاه بازی های سابقم را بازخوانی می کردم.نمیدانم چه قدر از آن اتمسفر فاصله گرفته ام؟نمی دانم اکنون کجا ایستاده ام؟و نمیدانم که آیا مکانی که قبلا اتخاذ کرده بودم درست بود یا جایی که اکنون بر آن ایستاده ام؟شاید هم اکنون بر جایی نایستاده باشم که در آن صورت مساله به مراتب غامض تر خواهد شد.نمی دانم.جواب دادن به این سوالات آسان نیستند.آن چه اکنون مرا سخت به خود واداشته است آینده است و احساس مسیولیتی که از هم اکنون مرا فرا گرفته است.زبان درازی ننمایم.وقت بیش از آن چه می پنداریم گران است.به یک نقل قول از کافکا تمام میکنم:گویی واقعیت دارد که انسان توسط اهریمن های خود شکنجه و آزار می شود.بی ارتباط اگر به نظر می آید بگذارید بر این حساب که مجال نوشتن درباره آن را فعلا ندارم.
نوشته شده توسط سادیسم در بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 15:9 | لینک ثابت |
خب بچه ها يك خورده مخ خودتونو بسنجين ببينم چه كاره اين :اول صورت مساله زير رو خوب بخونين. خوبه خوب.بعد جواب بدين تو بخش كامنت ها:من چند روز بعد جوابشو مي ذارم:

متهمي به جرم قتل به اعدام محكوم شده بود . قاضي به او گفت: تو به اعدام محكوم شده اي .حكم تو در بعد از ظهر يكي از روزهاي هفته آينده اجرا خواهد شد .اما تو هرگز زودتر از صبح همان روز اجراي حكم نخواهي فهميد چه روزي اعدام مي شوي من 6 ساعت قبل از اجراي حكم به تو خواهم گفت كي اعدام مي شوي و رفت.متهم با وكيل خود مشورت كرد .وكيل بعد از كمي فكر كردن به او گفت تو هرگز اعدام نخواهي شد. و اين چنين ادامه داد: هفته آينده 7 روز دارد بيا تك تك روزها را بررسي كنيم. از آخر هفته شروع مي كنيم. فرض كنيم قرار باشد تو جمعه اعدام شوي آن وقت چون قاضي به تو گفته تا 6 ساعت قبل خبردار نمي شوي پس تا روز جمعه چيزي نخواهد گفت اما اگر تو جمعه اعدام شوي تا 5 شنبه زنده اي پس عصر 5 شنبه مي داني كه فردا اعدام مي شوي زيرا ديگر روزي باقي نمانده است پس قاضي نمي تواند تو را جمعه اعدام كند چون تو بك روز قبل آن خبر دار شده اي و اين خلاف حرف قاضي است پس جمعه اعدام نخواهي شد .و 6 روز ديگر باقي ميماند حال فرض كنيم 5 شنبه اعدام مي شوي پس تا روز 4 شنبه زنده خواهي ماند و 4 شنبه مي داني كه فردا اعدام مي شوي پس 5 شنبه نيز نمي توانند تو را اعدام كنند و 5 شنبه نيز حذف خواهد شد و 5 روز باقي مي ماند و به همين ترتيب تا به روز شنبه برسد اما شنبه نيز نمي توانند تو را اعدام كنند زيرا تو مي داني كه فردا اعدام مي شوي. متهم خوشحال شد و به سلول رفت صبح روز دو شنبه قاضي وارد سلول شد و گفت تو تا 6 ساعت ديگر اعدام مي شوي به اين ترتيب قاضي هيچ كدام از حرف هاي خود را نقض نكرد اشكال استدلال وكيل در كجا بود؟
نوشته شده توسط سادیسم در بیست و پنجم اسفند 1385 ساعت 3:43 | لینک ثابت |

 مادر و دخترش در ايستگاه اتوبوس ايستاده اند.دختر بستني اش را ليس مي زند.مادر با بي صبري تمام مدام به ساعتش نگاه مي كند  و زير لب غر و لند مي كند.دختر ته بستني اش را توي جوي مي اندازد.مادر محكم به پشت دستش مي زند.گريه دختر به آسمان ميرود.

_د.مرض.لالموني بگيري دختر! هلاكم كردي.مگه صد بار بهت نگفتم وقتي چيزي مي لمبوني كثافت هاشو نريز تو خيابون.

دختر هم چنان ونگ مي زند.

_د بيا ديگه لعنتي.يك ساعته ما رو اين جا كاشتي.

از دور گرد و خاك آمدن اتوبوس بلند مي شود.اومد خبر مرگش!!

 

_آقا من بليط ندارم.اين بچه هم كه كوچيكه ديگه نه؟بليط نمي خواد؟نه؟

_برو خواهر.برو زود سوار شو .برو تو ماشين پيدا كن.اين بچه هم بليط نداره.برو زود باش.

زن و دخترش دوان دوان به سمت در عقب مي روند.

_خانم تو رو خدا يكم برو توتر!!يك ساعته الاف شديم.برو خانم ديگه!ما هم بيايم بالا.راننده چند بار در را باز و بسته ميكند.

_اه!ذليل شي مرده شور برده.خب چرا درو مي بندي ؟كوري نمي بيني هنوز سوار نشدم؟خوب خانم برو تو ديگه!ما يك ساعته الاف شديم.اها يه كم ديگه.خب.خوب شد.زهرا  بيا تو دختر.

                                                      ***

_آي مامان!آي مامان!

_باز چه مرگت شد؟

_اين خانم پامو لگد كرد.مامان! درد مي كنه. مامان!

_خب خانوم جلو پاتو نگاه كن زدي بچه رو شل و پل كردي كه!!

زن قد كوتاه و چاقي سرش را بر ميگرداند :ميخواس سوار نشي خانوم مگه نمي بيني جا نيس!

_يعني چي ؟يا همين الان ميگي ببخشيد يا..

زن قد كوتاه مي گويد:يا ... يا چي...

زن با يك حركت سريع مشتي حواله زن قد كوتاه ميكند.زن قد كوتاه از جا در مي رود و او هم مشتي به زن مي زند.اما زن جا خالي مي دهد و مشت درست مي خورد وسط سر پيرمردي كه آن كنار روي يكي از صندلي ها نشسته است.تعدادي از زن ها پقي مي زنند زير خنده.پير مرد كه عصباني است داد ميزند:

_ اي فلان فلان شده ها؟مگه مرض دارين؟نمي گين من بيفتم بميرم؟جواب پسرمو شما ميدين؟سليطه ها! بگيرين مثه بچه آدم بشينين سر جاتون ديگه.

جوان قد بلندي كه كاپشن سياهي پوشيده است ميگويد:حاج آقا اين حرفا تو شان شما نيست

پيرمرد كه هنوز سرش درد مي كند انگشت شستش را به سمت او دراز مي كند.جوان كه عصباني شده  مي خواهد به پيرمرد حمله كند ولي از قصد خود منصرف مي شود.مرد صدا كلفتي از آن جلو داد ميزند جمال محمدي صلوات.عده كهي همرا هي اش مي كنند.بور ميشود . سرش را درصندلي فرو مي برد.

                                     ***

اتوبوس به ايستگاه هاي آخر نزديك مي شود.زن براي پيدا كردن يك دانه بليط به اين در و آن در ميزند.دست آخر دست دخترش را مي گيرد و به سمت صندلي راننده ميرود.

پولش را در دستش مچاله ميكند و به سمت آقاي رانده مي گيرد.

_اين چيه؟

_من نتونستم بليط گير بيارم.اين خدمت شما باشه.

_پول خلاف مقررات سازمانه.ماشينم كه ريختي به هم.بليط هم كه نداري.

فكري به ذهن زن مي رسد.

_آقاي راننده شما كه صبح تا شب سر و كارتون با بليطه.بليط ندارين؟ من ازتون مي خرم.

راننده خنده تلخي مي كند و به زن مي گويد:من اگه بليط داشتم اين جا نمي ذاشتنم.برو پايين خانم .بعد يك بليط بگير خودت پاره كن.

زن دست دخترش را مي گيرد و از پله ها پايين مي رود.

__مامان.من يك بستني ديگه مي خوام

نوشته شده توسط سادیسم در بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 23:55 | لینک ثابت |
با سپاس از تمام دوستانی که به وبلاگ خودشان اظهار محبت کرده اند علی الخصوص یک پرنسس رها.اندر احوالات درونی باید عرض نمایم که آنفلوانزایی به گمانم مرغی نوع!بر من مستولی بگشت که دیدگانم را بیفروغ و اندیشه سادیسمم را به یغما برد.از سوی دیگر کابوس امتحانات بر اندیشه ام خط چپ اندر قیچی می کشید و مرا که از اوان ترم به خور و خواب و خشم و شهوت بودم به خودم می آورد.دستانم مجال یاری دهد وبلاگ با داستانی به قول متجددین آپ تو دیت!! میشود.زیاده گویی و اطناب کافی است.
نوشته شده توسط سادیسم در سیزدهم دی 1385 ساعت 3:6 | لینک ثابت |

كسي مزاحمتان شده است.مانعتان ميشود.چوب لاي چرختان مي گذارد.جلوي خيال و انديشه تان را ديوار گرفته است.مثل سايه دنبالتان است.نمي گذارد تكان بخوريد.نمي گذارد به ميل خود باشيد.دائم حضورش را احساس مي كنيد.مثل يك سد جلوي شما را گرفته است.انرژيتان را به هدر ميدهد.شما را به بيراهه مي كشاند.وقتتان را تلف مي كند.شما را به دنبال خود مي كشاند.برايتان زحمت و دردسر درست مي كند.نفس هايتان را مي شمارد و از دور مي پايدتان.تمام اعمال شما زير ذره بين اوست.مثل خاري به پوستتان فرو رفته و مانند استخواني راه گلويتان را سد كرده است.مانند انگل در بدن شما جا خوش كرده است.مثل كنه به مويتان چسبيده است.از جايش تكان نمي خورد.به ظاهر آزارتان نميدهد اما بودنش و وجود داشتنش شما را كلافه كرده است.به ريه هايتان دست انداخته است.نمي گذارد نفس بكشيد.روي قلبتنا با ناخنش خراش مي اندازد.صداي زيرش اعصاب شما را به هم ريخته است.بويش تمام بيني تان را اشغال كرده است.مثل يك توده سرطاني به شما چسبيده است.قصد رها كردن شما را ندارد.شما با تمام وجود نگران او شده ايد.به اين در و آن در مي زنيد.تلاش و تكاپو مي كنيد.اما او همان جاست.حتي احساس نميكند كه يك مهمان ناخوانده است.غذايي را كه مي خوريد او مي بلعد و هوايي را كه تنفس مي كنيد او جذب مي كند.پسماند غذايتان را هم به شما تحويل نمي دهد.شما لاغر و فرتوت و نزار شده ايد ولي او اگر فربه ترنشده باشد از اندازه اوليه اش نيز عدول نكرده است.ريسمان به گردنتان انداخته است.مثل خر عصاري مي چرخاندتان.با آن ريسمانش كه مثل خيش است شما را هدايت مي كند.نه حق داريد به چپ برويد و نه به راست.نه تند برويد و نه كند.هر چه او بگويد بايد عمل كنيد.شما مي خواهيد از دست او رها شويد اما نمي توانيد.او حتي به ذهن شما هم نفوذ كرده است.شما دست و پا بسته ايد.شما اسيريد.شما بيچاره ايد.شما هيچ گزيري نداريد.او در تمام حواس پنج گانه تان راه حضور دارد.از دست خودتان كه نمي توانيد فرار كنيد.هر چه پي اش مي كنيد باز هم بر مي گردد و هرچه شما عقب تر بنشينيد او جلوتر مي آيد ولي اگربه جلو حركت كنيد او عقب نخواهد نشست.او قوي و پرانرژي است.شما ضعيف و ناتوانيد.شما مجبور به اطاعت و پيروي از او هستيد.شما بايد به يوغ او بر گردن خود افتخار كنيد.او مي تواند هر كاري كه دوست داشته ياشد با شما انجام دهد.شما حق اعتراض نداريد.شما متعلق به او هستيد.شما از خودتان هيچ چيزي نداريد.او مي تواند مانند يك دلفين كه توپ را روي دماغش مي چرخاند شما را بچرخاند.زيرو رويتان كند.به شما لگد بزند.شما تنها مجاز به دردكشيدن هستيد.شما تنها مي توانيد اظهار ناراحتي كنيد.اما مؤدبانه.نبايد او را خشمگين كنيد.او بايد تا هر زمان كه تمايل داشته باشد به كار خود ادامه دهد.شما خسته شده ايد.شما به دنبال راه حلي مي گرديد.نمي دانيد چه بكنيد.ادامه ميدهيد.اين چيزي است كه او مي خواهد.ادهمه دادن.البته شما چاره اي نداريد.هر تصميمي كه شما بگيريد او مي داند و هر زهري كه شما بر او وارد كنيد او پادزهرش را دارد.هر بلايي كه شما بر سر او بياوريد مقاومت مي كند و چندين مرتبه سنگين تر همان بلا را بر سر شما مي آورد.بايد كاري بكنيد.فكر مي كنيد.فكر مي كنيد.فكر مي كنيد.

نوشته شده توسط سادیسم در دهم آذر 1385 ساعت 12:17 | لینک ثابت |
شرایط مالی خراب است.فقر بیداد می کند.

همه گرگ هار شده اند.فقط برای دریدن آفریده شده اند.

کتاب نیست.آب نیست.نان نیست.فرهنگ آزادی ایمان و دوست داشتن نیست.

سنت له شده است.تکنولوژی مهارگسیخته است

مرزها شکسته شده اند.پاها از گلیم ها فراتر است.گرد و غبار چشمان را اذیت می کند.

جنگل نیست.کویر هست.درخت نیست.سبزه نیست.دارو نیست.دوا نیست.

کرگدن ها در باتلاق غوغا می کنند.ملخ ها حمله ور شده اند.کلاغ ها قار قار می کنند.صدایشان گوش خراش است.

قفس سنگین است.از بهترین آلیاژها ساخته شده است.شکستنی نیست.استوار است.سالها

کوله ها سبک شده اند.قیافه ها سنگین شده است.

نقاش ها کاسبیشان رونق یافته است.همه در و دیوارشان را رنگ می کنند.رنگ روغن.پلیستر.هر چه بخواهید

باد می اید.کرگدن ها باز در باتلاق غوغا می کنند.هوا دارد کم کم سرد می شود

 

 

نوشته شده توسط سادیسم در یکم آذر 1385 ساعت 11:50 | لینک ثابت |
با عرض پوزش از تمام دوستانی که به تراوشات این ذهن افسرده احترام می گذاشتند که چند روزکی به ناحق در آتش انتظار شعله ور بودند.هر شی ای بر اثر کثرت استفاده دچار تباهی و زوال می گردد و از پرداختن به رسالتی که برایش مقدر کرده اند باز می ماند.عقل و اندیشه آدمی زاده هم از این اصل کلی مستثنا نیست.حتما به خاطر دارید که جایی نوشته بود اگر ماه رمضان روزه می گیرید به این علت است

که دستگاه گوارش لااقل برای یک ماه هم که شده سبک تر کار کند.حال این غیبت یک ماهه مرا بگذارید به حساب همان .میتوانید حساب کنید که برای درمان سادیسمیک به پزشک مراجعه کرده ام و اکنون یا مداوا سودمند واقع شده است یا در بر همان پاشنه که سابقا می چرخید هنوز هم می چرخد

نوشته شده توسط سادیسم در بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 13:15 | لینک ثابت |
 
offshore bank account